گرفته ای دو استکان چای و رفته ای
و رقص می کنی تو همچنان که خسته ای ↓
از این همه که نیستند و هیچ!...او که نیست!
که این همه نبودنت چرا؟ برای چیست؟
برقص و هی کنار تر کنار تر برو
و پشت کن به رو به رویت از همین جلو
به برنگشتنت نگشتنت...و گشـ/تنت
و چرخشی مداوم از میان دامنت...
چه دلزده شدی! چه دلزده از این سفر!
و شاد، غصه، غصه می روی فقط هدر 
ببین چه کار کرده ای ؟ چه کار با دلت؟
غمی که هیچ وقت هم نمی کند ولت
به هقّ و هق رسیدن از: چگونه بی تو من...
که رد شد از دو دست امتداد پیرهن ...
به دورتر و دووووورتر و دووووووور تر به راه
نگاه کن ولی فقط همین! فقط نگاه!
دوباره رقص کن تو با خودت در آینه
بدون آن یکی که در ضمیرِ "ما" من ِ↓
شکسته بوده بی صدا که خرد شد مدام
و گریه بین رقص و آشنایی و سلام
و بغض کرده ای کنار خاطرات خوب
نگاه می کنی به آینه چه میخکوب
معامـ/له شدی بدون بهره ی زمان
وسرد شد تنت میان چای و استکان

رومینا عابدی