گرفته ای دو استکان چای و رفته ای و رقص می کنی تو همچنان که خسته ای ↓ از این همه که نیستند و هیچ!...او که نیست! که این همه نبودنت چرا؟ برای چیست؟ برقص و هی کنار تر کنار تر برو
و پشت کن به رو به رویت از همین جلو به برنگشتنت نگشتنت...و گشـ/تنت و چرخشی مداوم از میان دامنت... چه دلزده شدی! چه دلزده از این سفر! و شاد، غصه، غصه می روی فقط هدر ببین چه کار کرده ای ؟ چه کار با دلت؟ غمی که هیچ وقت هم نمی کند ولت به هقّ و هق رسیدن از: چگونه بی تو من... که رد شد از دو دست امتداد پیرهن ... به دورتر و دووووورتر و دووووووور تر به راه نگاه کن ولی فقط همین! فقط نگاه! دوباره رقص کن تو با خودت در آینه بدون آن یکی که در ضمیرِ "ما" من ِ↓ شکسته بوده بی صدا که خرد شد مدام و گریه بین رقص و آشنایی و سلام و بغض کرده ای کنار خاطرات خوب نگاه می کنی به آینه چه میخکوب معامـ/له شدی بدون بهره ی زمان وسرد شد تنت میان چای و استکان