بدون شرح

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:





" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

نمیدونم این روزا اوضاع خیلی به هم ریخته شاید از دور چنان نگاه من و اوضاع آشفته ظاهر و باطن من به هم ریخته تورا که اینگونه در هنگام عکس گرفتن از خود بی خود شدی

به عشق -ع. خواهر مهربان و...

روزها گذشت شکست اول تمام شده بود من در روزنامه‌ای مشغول کار شده بودم همه شکستها را تقریبا تجربه کرده بودم و به زندگی یکنواخت عادت دیرینه داشتم کم کم زندگی داشت با فصل جدید پوست می‌انداخت و رنگ عوض میکرد ترجیح دادم از بی کسی حرفحایم را با 1 صفحه مجازی بزنم که البته اشخاصی آن را مطالعه میکردند اما هیچ لذتی نداشت چون پاسخی دریافت نمیکرم تا اینکه یک روز کسی چیزی فرشته‌ای یا نمیدانم هر چی که شما اسمش را میگذارید تلنگری به ذهن و قلب رنجورم زد که ناگهان از خود بی خود شدم او این شعر را فریاد میزد و میگفت (در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست) لحظه لحظه با او بودن و درد دل کردن برای من لذت بخش بود تازه کم کم آرامش میگرفتم و کمی دور از حواشی زندگی، زندگی میکردم روزهای خوبی بود تا یک روز آن خبر بد رسید که نوشته بود من تصمیم گرفتم صفحه را حذف کنم حال خوبی نداشتم اما تنها کس بی کسیم را از دست دادم اما به قول خودش اگر تنها ترین تهنا شوم باز هم خدا هست من به زندگی به سبک تنهایی عادت دیرینه داشتم راستی از من چیزی خواسته بودی و من برایت مهیا میکنم تعدادی عکس پیش کش شما اگر عمری بود باز هم به این صفحه جادویی که با رفتن شما حسی نیست که در قلم کیبورد وارم بیاید و بنویسد سر میزنم به امید دیدار دوباره در صفحه مجازی